مگسه دور سر ترکه وز وز می کرده ، ترکه می گه : برو جون مادرت ...الان برامون یه جوک درست می کنن

به پیرمردی گفتم زندگی چند بخش است؟؟ گفت:: دو بخش گفتم كدامند؟؟ گفت : كودكی، پیری گفتم: پس جوانی چه شد؟؟ گفت : با عشق ساخت...... با بی وفایی سوخت..... با جدایی مرد

دو نفر که همدیگر را خیلی دوست داشتند و یک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند، با خواندن یک جمله معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار دیگری همدیگر را نمی بینند. چون هر دو به صورت اتفاقی و به جمله معروف ویلیام شکسپیر بر می خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده

دست هایی که یاری می رسانند مقــدس تر از دست هایی هستند که دانه های تسبیح را می گردانند

چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی! چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه کودکانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یک کلمه مرا ترک کردی ! چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد! چه بیرحمانه! من سوختم !............ولی هنوز هم دوستت دارم ...

بر سنگ قبر من بنویسید: خسته بود... اهل زمین نبود... نمازش شکسته بود....بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود، تنها از این نظر که سراپا شکسته بود....بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود، چشمان او که دایما"از اشک شسته بود